شک کن

برای هیچ متعصبی دلیل نیاور!
با او مجادله نکن!
او جبهه میگیرد.
کسی‌که جبهه گرفت دیگر فکر آموختن نیست؛ بلکه فکر پیروزی‌ست.
تغییر دست خود شخص است؛ نه دیگران.
بگذار او خودش کنجکاو شود و عقایدش را نقد کند.
تنها به او دو کلمه بیاموز:
«شــــــــــک کـــــن»
این آغاز تغییر است...

عادت های منفی

خارپشتی از یک مار خواست بگذارد با او همخانه شود، مار پذیرفت. چون لانۀ مار تنگ بود، خارهای تیز خارپشت به بدن مار فرو می رفت و مار را زخمی می کرد، اما مار از سر نجابت دم بر نمی آورد. سرانجام مار گفت: نگاه کن ببین چگونه مجروح و خونین شده ام، می توانی لانۀ من را ترک کنی؟ خارپشت گفت من مشکلی ندارم، اگر تو ناراحتی می توانی لانۀ دیگری برای خود بیابی. عادت ها ابتدا به صورت مهمان وارد می شوند، اما دیری نمی گذرد که خود را صاحبخانه می کنند و کنترل ما را به دست می گیرند، مواظب خارپشت عادتهای منفی زندگیتان باشید.

خروس

چندی قبل که مهمان یکی از آشنایان بودم به او گفتم : خروسی داشتید که صبح ها همه را از خواب بیدار میکرد چکارش کردید؟؟؟؟
گفت سرش را بریدیم !!
همسایه ها همه شاکی بودند و میگفتند :
خروس شما ما را صبح ها از خواب بیدار میکند........
آنجا بود که فهمیدم هرکس مردم را بیدار کند باید سرش بریده شود!
در روزگاری که همه از "مرغ" حرف می زنند..
کسی از "خروس" نمیگوید..
زیرا همه به فکر سیر شدن هستند
نه  بیدارشدن

عشق و دریای پر متلاطم

در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید. 
شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید: «چرا این چنین خالی در چهره خود داری!»
معشوقه او گفت: «این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه متوجه نشده‌ای.»
جوان عاشق گفت: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.»
لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: «چه شده که در گوشه صورت تو جای خراش و جراحت است؟»
معشوقه او گفت: «این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشته و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور متوجه نشدی!»
جوان عاشق می‌گوید: «خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.»
لحظه‌ای بعد آن جوان عاشق باز پرسید: «چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است!»
معشوقه جواب می‌دهد: «شکستگی دندان پیشین من در اتفاقی در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی!»
جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد. آن جوان ایرادات دیگری از چهره معشوقه‌اش می‌بیند و بازگو می‌کند و معشوقه نیز همان جواب‌ها را می‌گوید. به هر حال هر دو آنها شب را با هم به سحر می‌رسانند و مثل تمام سحرهای پیشیین آن جوان عاشق از معشوقه خداحافظی می‌کند تا از مسیر دریا باز گردد. معشوقه‌اش می‌گوید: «این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است!»
جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: «دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.»
معشوقه‌اش می‌گوید: «آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد. اما دیشب بخاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی. از تو درخواست می‌کنم برنگردی زیرا در دریا غرق می‌شوی.» 
جوان عاشق قبول نمی‌کند و باز می‌گردد و در دریا غرق می‌شود.
مولانا پس از این داستان در چندین صفحه به تفسیر می‌پردازد؛ مولانا می‌گوید تمام زندگی شما مانند این داستان است. زندگی شما را نوع نگاه شما به پیرامونتان شکل می‌دهد. اگر نگاهتان‌، مانند نگاه یک عاشق باشد، همه چیز را عاشقانه می‌بینید. اگر نگاهتان منفی باشد همه چیز را منفی می‌بینید. دیگر آدم های خوب و مثبت را در زندگی پیدا نخواهید کرد و نخواهید دید. دیگر اتفاقات خوب و مثبت در زندگی شما رخ نخواهد داد و نگاه منفی‌تان اجازه نخواهد داد چیزهای خوب را متوجه شوید. اگر نگاه عاشقانه از ذهنتان دور شود تمام بدی‌ها را خواهید دید و خوبی‌ها را متوجه نخواهید شد. نگاهتان اگر عاشقانه باشد بدی‌ها را می‌توانید به خوبی تبدیل کنید.

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
خود بسازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبودی وی فکر دوایی نکنیم
جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطا است خطایی نکنیم
یاور خویش بدانیم خدای یاران را
جز به یاران خدادوست وفایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم زغفلت.منومایی نکنیم
مهربانی صفت بارز عشاق خداست
یادمان باشد از این کار عبایی نکنیم
دوستاری نبود بندگی غیر خدا
بی سبب بندگی غیر خدایی نکنیم.

مطلبی از یک دوست

پدرم سه تا تریلی 18 چرخ داشت.اسکانیا- ماک و ولو.من اسکانیا رو که دست پدرم بود بیشتر دوست داشتم چون زیباتر- جذاب تر- راحت تر- نرم ترو آیرودینامیک تر بود.امکاناتش هم کامل تر بود یخچال هم داشت.به قدری آیرودینامیک بود که با سرعت 110 کیلومتر در ساعت در حالت شیشه ها پایین کمترین جریان بادی به داخل کابین جریان نداشت.و در طول 12 سال اولیه هیچ هزینه ای بابت تعمیرات موتور و گیربکس و دیفرانسیلش نشد.از بین کامیونهای دیگمون که دست راننده هامون بود ماک مون رو هم دوست داشتم چون اون اگزوز عمودیش – تریلر کشیده با گلگیرهای آویزون ته تریلی و چرخهای چسبیده به انتها و ارتفاع کم شاسی از زمین تداعی مار غول پیکری رو میداد که با سرعت روی زمین می خزید و استیل ناب کامیونهای آمریکایی رو به خود گرفته بود و صداش همیشه حس ناب مردونه ای به انسان می داد و با اون گیربکس ده دنده نشکنی که داشت حاکم بلامنازع جاده های کفی بود.
پیرو علاقه زیادی که به کامیون داشتم دو تا هدف عمده برای آینده خودم تجسم کرده بودم یکی تحصیل در رشته مکانیک به خاطر علاقه ام به کامیون و دومی تاسیس یک شرکت حمل ونقل در کنار تحصیل مدیریت بازرگنانی کنار این شغل.

اونقدر به کامیون علاقه داشتم که در دوران دبیرستان وقتی پدرم از سفر بر می گشت نمی گذاشتم دست به سیاه و سفید بزنه .کامیون رو می شستم- باد چرخهارو تنظیم میکردم از زیر سپر جلو می رفتم زیر کامیون و تا انتها گریسکاری و ریگلاژ ترمز هارو هم انجام می دادم و... .

در دوران دانشگاه یک روز که داشتم کارای کامیونمون رو پس از اومدن پدرم انجام می دادم دو تا از دوستام اومدن دم درب منزل و وقتی کامیون رو دیدند پیشنهاد دادن که مثل دفعات قبل پس از اتمام کارم بریم بیرون شهر و یک دوری با کامیونمون بزنیم و من هم از خدا خواسته قبول کردم و بعد از اتمام کارم تریلی رو از شاسی جدا کردم و رفتیم بیرون شهر برای گردش با کامیونمون.بیرون شهر یه اتفاق وحشتناکی افتاد که باعث شد کنترل کامیون از دستم خارج بشه و با کلی مکافات تونستم اون رو در قسمت خاکی جاده متوقف کنم و شانس آوردم که تونستم متوقفش کنم و الا معلوم نبود که چه بلایی بر سر ماشینهای عقبی و روبرویی و خودمون می اومد.بعد از توقف کامیون به قدری گرد و خاک توی فضا منتشر شده بود که تا یکی دو دقیقه از داخل کابین نمی تونستیم حتی یک متری بیرون رو هم ببینیم و بعد از فرو نشستن گرد و غبار تا 200 متری مون هیچ وسیله ای نبود چون همه به خاطر حفظ امنیت خودشون در قسمت خاکی جاده متوقف شده بودند و ...و اونجا بود که من از کامیون ترسیدم- بله ترسیدم و بد هم ترسیدم و اهدافم هم رفته رفته رنگ باختند و کوچک و کوچک تر شدند چونکه من ترسیده بودم.بله من ترسیده بودم.و در حال حاضر با داشتن دو تا مدرک مکانیک و مدیریت بازرگانی هنوز به اهدافم جامه عمل نپوشوندم و این رو میدونم که اگه به جای شغل فعلی دنبال اهدافم که عاشقشون بودم رفته بودم الان بسیار بسیار بیشتر موفق تر بودم و می خوام این رو بگم در راه رسیدن به هدفتون از موانع و اتفاقاتی که بعضا در اثر کم تجربه گی براتون می افته نترسید و اجازه ندید که موانع باعث عدم رسیدن شما به اهدافتون بشن و مطمئن باشید که اگه می خواهید موفق بشید به دنبال اهدافتون که بهشون علاقه دارید برید و مطمئن باشید که موفق خواهید شد و این رو مطمئن باشید که اگه می خواهید یک عمر از زندگی لذت ببرید شغلی رو انتخاب کنید که بهش علاقه مند هستید . شک نکنید.

این چند روز که حسابی درگیر کارهای دهه فجر بودیم احساس میکردم شاگردانم پخته تر و مرد تر شده اند با حساسیت تمام حرف های منو گوش میکردند و اجرا 

تمام مدرسه را که چند وقت بود درگیر کار بنایی  و بهم ریخته بود مرتب و نظافت کردند و کلاس ها را تزیین و زیبا 

 از دیدن احساس مسئولیت و مفید بودنشان حسابی لذت بردم 

امروز وقتی کارها قبل از ساعت 9.5 تمام شد یک جشن کوچک و بازسازی از تاریخ 37 سال پیش شروع شد زمانی که خودم هم نبودم

اما حافظه و ذهن ما پر از آن تاریخ بزرگ است 

به شاگردانم نگاه میکردم و به حافظه ماندگار آنها ....

 حافظه و خاطره شاگردانم در آینده از امروز چه تصویری خواهد داشت

از 37 سال پیش چه ذهنیتی خواهند داشت 

معلمی چقدر سخت است....

آیا راه بهتری وجود دارد یا نه؟

روزی، گوساله‌ای باید از جنگل بکری می‌گذشت تا به چراگاه برسد. گوساله‌ی بی‌فکری بود و راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد.
روز بعد، سگی که از آن جا می‌گذشت، از همان مسیر که باز شده بود استفاده کرد و از جنگل گذشت. مدتی بعد، چوپان
گله ای ، آن راه را باز دید و گله‌اش را وادار کرد از آن جا عبور کنند.
مدتی بعد، انسان‌ها هم از همین راه استفاده کردند: می‌آمدند و می‌رفتند،به راست و چپ می‌پیچیدند، بالا می‌رفتند و پایین می‌آمدند،شکوه می‌کردند و آزار می‌دیدند و حق هم داشتند. اما هیچ کس سعی نکرد راه جدید باز کند.
مدتی بعد، آن کوه راه، خیابانی شد. حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین، از پا می‌افتادند و مجبور بودند راهی که می‌توانستند در سی دقیقه طی کنند، سه ساعته بروند، مجبور بودند که همان راهی را بپیمایند که گوساله‌ای گشوده بود.
سال‌ها گذشت و آن خیابان، جاده‌ی اصلی یک روستا شد، و بعد شد خیابان اصلی یک شهر. همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند، مسیر بسیار بدی بود.
در همین حال، جنگل پیر و خردمند می‌خندید و می‌دید که انسان‌ها دوست دارند مانند کوران، راهی را که قبلا باز شده، طی کنند، و هرگز از خود نپرسند که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه؟


داستانی کوتاه از کتاب پدران، فرزند‌ها و نوه‌ها نوشته پائولو کوئیلو

شش و بیست دقیقه

به ساعت نگاه کردم. شش و بیست دقیقه صبح بود.

دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.

فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه. حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.

 خوابیدم. وقتی پاشدم. هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.

سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد. به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.

آدم ها هم مثل ساعت ها هستند. بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت.

مرتب، همیشگی. آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.

 بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همینطور بی ادعا می چرخند.

بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود.
بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست.

 قدر این آدم ها را باید بدانیم،
 قبل از شش و بیست دقیقه...

راز موفقیت

مرد جوانی از سقراط پرسید چیست؟ سقراط به او گفت: "فردا به کنار نهر آب بیا تا ‌راز موفقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت.


سقراط از او خواست که دنبالش به راه بیفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و ‌به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید. ‌ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.

 

جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر ‌قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را ‌خلاصی بخشد.

‌همین که به روی آب آمد، اولین کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه‌اش فرو فرستاد. سقراط از او پرسید "زیر آب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا." ‌سقراط گفت: "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، ‌تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ موفقیت راز دیگری ندارد".

کاش ....

یکی دو روز پیش از شبکه استانی خبری در مورد آهوهای منطقه حفاظت شده و آدرس و ..... و اینکه چندتایی هستند و بچه آهوها و .....و هوای عالی این فصل و توسعه گردشگری و .....

از اون لحظه مدام نگران آهوها شدم چند سالی شده که بیشتر جمعه ها با بچه ها میرفتیم دیدنشون ولی از آدرس دقیقش برای دیگران حرفی نمیزدیم

فکر میکنم حالا که آدرس دقیق و چشمه پاطوق آهوها علنی شده باید بیشتر نگران شکارچی ها باشیم

برای توسعه گردشگری نباید از این آهوها مایه گذاشت

کاش پخش نمیشد...........

اصالت یعنی :

 اصالت یعنی :

 نتونی به کسی خیانت کنی، نتونی دل بشکنی، نتونی دورو باشی، نتونی آدما رو بازی بدی و ...

یعنی برای خودت یک چهار چوب محکم اخلاقی داشته باشی !

چهارچوبی که خودت ، با جهان بینی خودت ، برای خودت تعریف می کنی .

بنابر این ، کسی که چهارچوب اخلاقی داره ، اصالت داره.

اصالت رو نه می شه به ارث برد ، نه می شه خرید ، نه می شه اداشو درآورد ، و نه می شه با بزک و دوزک ظاهری ، بهش رسید .

اصالت واقعی ، به محیط زندگی ما ، تربیت ، و '"تلاش فردی ما برای دونستن'" ، و تغییر در جهت انسان بهتر شدن ، بستگی داره .

از تمرکز بیش از حد بر تفریح و سرگرمی دست بردارید.

از تمرکز بیش از حد بر تفریح و سرگرمی دست بردارید.

از آنجا که اکثر مردم دوست دارند به شیوه‌های گوناگون سرگرم شوند، جامعه به جای تمرکز بر آموزش و پرورش زمان زیادی را صرف تمرکز بر سرگرمی و تفریح می‌کند. در حالی که مردم باید بین زندگی شخصی و حرفه‌ای خود تمایز قائل شوند، اکثر انسان‌ها زمان خیلی زیادی را صرف تماشای تلویزیون، شایعه‌پراکنی، بازی‌های کامپیوتری و خواندن اخبار مربوط به افراد مشهور می‌کنند. انجام این کارها به گونه‌ای افراطی و بیش از حد شما را از تمرکز بر روی اهداف و کسب پیروزی و موفقیت باز می‌دارد. بهتر است زمان شخصی خود را با مصرف دوره‌های آموزشی که برای رشد فردی مفید هستند پرکنید. مطمئن باشید در درازمدت ثمره‌ی این کار خود را خواهید دید و همین کار ساده باعث خواهد شد که از زمان شخصی‌تان به گونه‌ای لذت ببرید که برای موفقیت کلی شما در زندگی نیز مفید و مؤثر باشد.

فرزندان صالح

این همه رد شدند و صلاحیت نداشتند و ما خبر نداشتیم

چرا زودتر نگفتید ؟ ما هم بدونیم

چرا چهار سال پیش تایید کردید

گذشته از اونایی که هیچ اصل و نسبی نداشتند و شما اعتبارشان دادید و بزرگشان کردید و برای ما از اصل ، اصل تر شدند فرزندان آدم هایی به بزرگی ایران را چرا رد کردید؟

یعنی خدای ناکرده همین بزرگان تاریخ ایران نتوانستند فرزندان صالحی تربیت کنند؟

تولد

امروز که کارنامه ها را تایپ میکردم از شاگردانم  دوباره مشخصات میپرسیدم که اشتباه نکنم

صبح امروز یکی یک بشقاب شکلات توی کیفم ریخته بود دنبال بهانه ای بودم تا با شیر بچه ها شکلات ها را پخش کنم

من که بلد نیستم شکلات مفتی بخورم خخخخخخخخخخخخ

یه دفعه گفتم کاش امروز تولد یکی از شما ها بود

امید دستشو خیلی کم بالا برد گفت شاید تولدم باشه

خیلی مطمئن نبود

نگاهی به کارنامه و تاریخ تولدش کردم

تولدش بود خیلی خوشحال شدم و شکلات ها را تقسیم کردیم

حیف کلاس من چسبیده به دفتر آموزشگاه و نمیشد خیلی شلوغش کنیم توی دفتر کادوی کوچیکی هم براش جور کردم

خوشحال شدم که تولد امید بود از همه بیشتر دوستش دارم قد خیلی کوتاهی داره و خیلی ضعیف و نحیفه با خانواده ای بسیار کم درامد

و خوشبختانه با روح بلند و تربیت خوبی

سال های قبل با نمره های قابل قبول ، قبول شده ولی امسال بیشتر درس هاش خیلی خوب شده


وقتی مدرسه تعطیل شد و داشتم از سرازیزی میرفتم اومد جلو گفت خانم اولین تولدم بود کاش ازم عکس میگرفتی .....

بعضی وقتا من خیلی حواسم پرته

کت و شلوار دامادی

وقتی یکی از شاگردانم کت و شلوار میپوشد تا زنگ آخر همه کلاس چندیدن بار عروسی براش میگیرند

زنگ تفریح از پنجره نگاهشون میکردم یکی یکی کت را امتحان میکردند کاغد خورده روی سرشون میپاشیدند و دست میزدند

از شیطنت و بازیگوشی هایشون لذت میبرم ولی دوست ندارم احساسم را بهشون بگم چون اصلا جنبه ندارند

مجبورم بی تفاوت نشون بدم

مادر

به من گفته بودند عشق را در جایی می توان یافت ..
به من گفته بودند عشق را در جایی می توان یافت که زندگی باشد، که زیبایی باشد.
گفته بودند عشق در روییدن است، در دل سپردن و من به جستجوی عشق برآمدم و آن را در رویاندن دیدم، در زندگی بخشیدن.
عشق را در جان کسی یافتم که وجودش را فداکارانه، ایثار کرد تا تجسم عشقش، خورشید تابناک حیات دیگری باشد. آن کسی که تمام شادی های دنیا را در شنیدن ضربان های قلب کودکش خلاصه کرد. کسی که خداوند ماهتاب عشق در زمینش نامید.
من، عشق را در تلالو چشمان کسی یافتم که اولین گام های کودکش را به تماشا نشسته بود.عشق را در دستان لرزان کسی دیدم که پیشانی تب دار فرزندش را نوازش می کرد.
من، عشق را در آغوش گرمی دیدم که همواره، گرم و گشوده و پذیرا است. و قلبی که هرگز از تپیدن، تنها برای دیگری باز نمی ایستد.
آری، عشق، منتهای عشق، این است: فرشته بودن اما بال های خود را به دیگری بخشیدن. عشق این است: مادر بودن..

حق الناس

دانش آموزانم هر روز بزرگتر میشوند  

بعضی ها ساکت و گوشه گیر شدند و بعضی ها شلوغ تر

آهنگ صدای آن ها تغییر کرده و مردانه تر شده است

با شنیدن نام گل ها و اسم های دخترانه نیشخند میزنند

بعضی وقت ها بیقرارندو بعضی وقت ها پر شور

از بزرگ شدنشان لذت میبرم

اما حیف من آنقدر انرژی و حوصله برایم نمانده تا بیشتر همراه بزرگیشان شوم

دلم برای این میسوزد که آنها تاوان خستگی و ناراحتی های مرا میدهند

وقتی به معنای حق الناس که این روزها برای انتخابات بکار میرود فکر میکنم ناخوادآگاه یاد شاگردانم می افتم