اونقدر به کامیون علاقه داشتم که در دوران دبیرستان وقتی پدرم از سفر بر می گشت نمی گذاشتم دست به سیاه و سفید بزنه .کامیون رو می شستم- باد چرخهارو تنظیم میکردم از زیر سپر جلو می رفتم زیر کامیون و تا انتها گریسکاری و ریگلاژ ترمز هارو هم انجام می دادم و... .
در دوران دانشگاه یک روز که داشتم کارای کامیونمون رو پس از اومدن پدرم انجام می دادم دو تا از دوستام اومدن دم درب منزل و وقتی کامیون رو دیدند پیشنهاد دادن که مثل دفعات قبل پس از اتمام کارم بریم بیرون شهر و یک دوری با کامیونمون بزنیم و من هم از خدا خواسته قبول کردم و بعد از اتمام کارم تریلی رو از شاسی جدا کردم و رفتیم بیرون شهر برای گردش با کامیونمون.بیرون شهر یه اتفاق وحشتناکی افتاد که باعث شد کنترل کامیون از دستم خارج بشه و با کلی مکافات تونستم اون رو در قسمت خاکی جاده متوقف کنم و شانس آوردم که تونستم متوقفش کنم و الا معلوم نبود که چه بلایی بر سر ماشینهای عقبی و روبرویی و خودمون می اومد.بعد از توقف کامیون به قدری گرد و خاک توی فضا منتشر شده بود که تا یکی دو دقیقه از داخل کابین نمی تونستیم حتی یک متری بیرون رو هم ببینیم و بعد از فرو نشستن گرد و غبار تا 200 متری مون هیچ وسیله ای نبود چون همه به خاطر حفظ امنیت خودشون در قسمت خاکی جاده متوقف شده بودند و ...و اونجا بود که من از کامیون ترسیدم- بله ترسیدم و بد هم ترسیدم و اهدافم هم رفته رفته رنگ باختند و کوچک و کوچک تر شدند چونکه من ترسیده بودم.بله من ترسیده بودم.و در حال حاضر با داشتن دو تا مدرک مکانیک و مدیریت بازرگانی هنوز به اهدافم جامه عمل نپوشوندم و این رو میدونم که اگه به جای شغل فعلی دنبال اهدافم که عاشقشون بودم رفته بودم الان بسیار بسیار بیشتر موفق تر بودم و می خوام این رو بگم در راه رسیدن به هدفتون از موانع و اتفاقاتی که بعضا در اثر کم تجربه گی براتون می افته نترسید و اجازه ندید که موانع باعث عدم رسیدن شما به اهدافتون بشن و مطمئن باشید که اگه می خواهید موفق بشید به دنبال اهدافتون که بهشون علاقه دارید برید و مطمئن باشید که موفق خواهید شد و این رو مطمئن باشید که اگه می خواهید یک عمر از زندگی لذت ببرید شغلی رو انتخاب کنید که بهش علاقه مند هستید . شک نکنید.
این چند روز که حسابی درگیر کارهای دهه فجر بودیم احساس میکردم شاگردانم پخته تر و مرد تر شده اند با حساسیت تمام حرف های منو گوش میکردند و اجرا
تمام مدرسه را که چند وقت بود درگیر کار بنایی و بهم ریخته بود مرتب و نظافت کردند و کلاس ها را تزیین و زیبا
از دیدن احساس مسئولیت و مفید بودنشان حسابی لذت بردم
امروز وقتی کارها قبل از ساعت 9.5 تمام شد یک جشن کوچک و بازسازی از تاریخ 37 سال پیش شروع شد زمانی که خودم هم نبودم
اما حافظه و ذهن ما پر از آن تاریخ بزرگ است
به شاگردانم نگاه میکردم و به حافظه ماندگار آنها ....
حافظه و خاطره شاگردانم در آینده از امروز چه تصویری خواهد داشت
از 37 سال پیش چه ذهنیتی خواهند داشت
معلمی چقدر سخت است....
مرد جوانی از سقراط پرسید چیست؟ سقراط به او گفت: "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت.
یکی دو روز پیش از شبکه استانی خبری در مورد آهوهای منطقه حفاظت شده و آدرس و ..... و اینکه چندتایی هستند و بچه آهوها و .....و هوای عالی این فصل و توسعه گردشگری و .....
از اون لحظه مدام نگران آهوها شدم چند سالی شده که بیشتر جمعه ها با بچه ها میرفتیم دیدنشون ولی از آدرس دقیقش برای دیگران حرفی نمیزدیم
فکر میکنم حالا که آدرس دقیق و چشمه پاطوق آهوها علنی شده باید بیشتر نگران شکارچی ها باشیم
برای توسعه گردشگری نباید از این آهوها مایه گذاشت
کاش پخش نمیشد...........
این همه رد شدند و صلاحیت نداشتند و ما خبر نداشتیم
چرا زودتر نگفتید ؟ ما هم بدونیم
چرا چهار سال پیش تایید کردید
گذشته از اونایی که هیچ اصل و نسبی نداشتند و شما اعتبارشان دادید و بزرگشان کردید و برای ما از اصل ، اصل تر شدند فرزندان آدم هایی به بزرگی ایران را چرا رد کردید؟
یعنی خدای ناکرده همین بزرگان تاریخ ایران نتوانستند فرزندان صالحی تربیت کنند؟
امروز که کارنامه ها را تایپ میکردم از شاگردانم دوباره مشخصات میپرسیدم که اشتباه نکنم
صبح امروز یکی یک بشقاب شکلات توی کیفم ریخته بود دنبال بهانه ای بودم تا با شیر بچه ها شکلات ها را پخش کنم
من که بلد نیستم شکلات مفتی بخورم خخخخخخخخخخخخ
یه دفعه گفتم کاش امروز تولد یکی از شما ها بود
امید دستشو خیلی کم بالا برد گفت شاید تولدم باشه
خیلی مطمئن نبود
نگاهی به کارنامه و تاریخ تولدش کردم
تولدش بود خیلی خوشحال شدم و شکلات ها را تقسیم کردیم
حیف کلاس من چسبیده به دفتر آموزشگاه و نمیشد خیلی شلوغش کنیم توی دفتر کادوی کوچیکی هم براش جور کردم
خوشحال شدم که تولد امید بود از همه بیشتر دوستش دارم قد خیلی کوتاهی داره و خیلی ضعیف و نحیفه با خانواده ای بسیار کم درامد
و خوشبختانه با روح بلند و تربیت خوبی
سال های قبل با نمره های قابل قبول ، قبول شده ولی امسال بیشتر درس هاش خیلی خوب شده
وقتی مدرسه تعطیل شد و داشتم از سرازیزی میرفتم اومد جلو گفت خانم اولین تولدم بود کاش ازم عکس میگرفتی .....
بعضی وقتا من خیلی حواسم پرته
وقتی یکی از شاگردانم کت و شلوار میپوشد تا زنگ آخر همه کلاس چندیدن بار عروسی براش میگیرند
زنگ تفریح از پنجره نگاهشون میکردم یکی یکی کت را امتحان میکردند کاغد خورده روی سرشون میپاشیدند و دست میزدند
از شیطنت و بازیگوشی هایشون لذت میبرم ولی دوست ندارم احساسم را بهشون بگم چون اصلا جنبه ندارند
مجبورم بی تفاوت نشون بدم
دانش آموزانم هر روز بزرگتر میشوند
بعضی ها ساکت و گوشه گیر شدند و بعضی ها شلوغ تر
آهنگ صدای آن ها تغییر کرده و مردانه تر شده است
با شنیدن نام گل ها و اسم های دخترانه نیشخند میزنند
بعضی وقت ها بیقرارندو بعضی وقت ها پر شور
از بزرگ شدنشان لذت میبرم
اما حیف من آنقدر انرژی و حوصله برایم نمانده تا بیشتر همراه بزرگیشان شوم
دلم برای این میسوزد که آنها تاوان خستگی و ناراحتی های مرا میدهند
وقتی به معنای حق الناس که این روزها برای انتخابات بکار میرود فکر میکنم ناخوادآگاه یاد شاگردانم می افتم