مطلبی از یک دوست

پدرم سه تا تریلی 18 چرخ داشت.اسکانیا- ماک و ولو.من اسکانیا رو که دست پدرم بود بیشتر دوست داشتم چون زیباتر- جذاب تر- راحت تر- نرم ترو آیرودینامیک تر بود.امکاناتش هم کامل تر بود یخچال هم داشت.به قدری آیرودینامیک بود که با سرعت 110 کیلومتر در ساعت در حالت شیشه ها پایین کمترین جریان بادی به داخل کابین جریان نداشت.و در طول 12 سال اولیه هیچ هزینه ای بابت تعمیرات موتور و گیربکس و دیفرانسیلش نشد.از بین کامیونهای دیگمون که دست راننده هامون بود ماک مون رو هم دوست داشتم چون اون اگزوز عمودیش – تریلر کشیده با گلگیرهای آویزون ته تریلی و چرخهای چسبیده به انتها و ارتفاع کم شاسی از زمین تداعی مار غول پیکری رو میداد که با سرعت روی زمین می خزید و استیل ناب کامیونهای آمریکایی رو به خود گرفته بود و صداش همیشه حس ناب مردونه ای به انسان می داد و با اون گیربکس ده دنده نشکنی که داشت حاکم بلامنازع جاده های کفی بود.
پیرو علاقه زیادی که به کامیون داشتم دو تا هدف عمده برای آینده خودم تجسم کرده بودم یکی تحصیل در رشته مکانیک به خاطر علاقه ام به کامیون و دومی تاسیس یک شرکت حمل ونقل در کنار تحصیل مدیریت بازرگنانی کنار این شغل.

اونقدر به کامیون علاقه داشتم که در دوران دبیرستان وقتی پدرم از سفر بر می گشت نمی گذاشتم دست به سیاه و سفید بزنه .کامیون رو می شستم- باد چرخهارو تنظیم میکردم از زیر سپر جلو می رفتم زیر کامیون و تا انتها گریسکاری و ریگلاژ ترمز هارو هم انجام می دادم و... .

در دوران دانشگاه یک روز که داشتم کارای کامیونمون رو پس از اومدن پدرم انجام می دادم دو تا از دوستام اومدن دم درب منزل و وقتی کامیون رو دیدند پیشنهاد دادن که مثل دفعات قبل پس از اتمام کارم بریم بیرون شهر و یک دوری با کامیونمون بزنیم و من هم از خدا خواسته قبول کردم و بعد از اتمام کارم تریلی رو از شاسی جدا کردم و رفتیم بیرون شهر برای گردش با کامیونمون.بیرون شهر یه اتفاق وحشتناکی افتاد که باعث شد کنترل کامیون از دستم خارج بشه و با کلی مکافات تونستم اون رو در قسمت خاکی جاده متوقف کنم و شانس آوردم که تونستم متوقفش کنم و الا معلوم نبود که چه بلایی بر سر ماشینهای عقبی و روبرویی و خودمون می اومد.بعد از توقف کامیون به قدری گرد و خاک توی فضا منتشر شده بود که تا یکی دو دقیقه از داخل کابین نمی تونستیم حتی یک متری بیرون رو هم ببینیم و بعد از فرو نشستن گرد و غبار تا 200 متری مون هیچ وسیله ای نبود چون همه به خاطر حفظ امنیت خودشون در قسمت خاکی جاده متوقف شده بودند و ...و اونجا بود که من از کامیون ترسیدم- بله ترسیدم و بد هم ترسیدم و اهدافم هم رفته رفته رنگ باختند و کوچک و کوچک تر شدند چونکه من ترسیده بودم.بله من ترسیده بودم.و در حال حاضر با داشتن دو تا مدرک مکانیک و مدیریت بازرگانی هنوز به اهدافم جامه عمل نپوشوندم و این رو میدونم که اگه به جای شغل فعلی دنبال اهدافم که عاشقشون بودم رفته بودم الان بسیار بسیار بیشتر موفق تر بودم و می خوام این رو بگم در راه رسیدن به هدفتون از موانع و اتفاقاتی که بعضا در اثر کم تجربه گی براتون می افته نترسید و اجازه ندید که موانع باعث عدم رسیدن شما به اهدافتون بشن و مطمئن باشید که اگه می خواهید موفق بشید به دنبال اهدافتون که بهشون علاقه دارید برید و مطمئن باشید که موفق خواهید شد و این رو مطمئن باشید که اگه می خواهید یک عمر از زندگی لذت ببرید شغلی رو انتخاب کنید که بهش علاقه مند هستید . شک نکنید.

نظرات 1 + ارسال نظر
سحر خانمممممممم شنبه 17 بهمن 1394 ساعت 23:58 http://maloosak.69.mu

خیلی ممنون از وب سایت خوبتون که فوق العاده عالیه....واقعا متشکرم....
شما هم به من سر بزنید واقعا دست گلتون درد نکنه،تشکرررررررررر
89985

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد