وان یکــاد.....

وان یکــاد و صـدقه خوانــدم و دادم باشــد
که حسودی نزند چشم قشنگت را چشم * محمد مهدی شفیعی

کاش

کاش می شد خنده را، تکثیر کرد
کاش می شد اشک را، تبخیر کرد
کاش می شد زندگی، تحریر کرد
کاش می شد عذر یک، تقصیر کرد
کاش می شد عشق را، تقدیر کرد
کاش می شد نقص ها، تعمیر کرد
کاش می شد نیمه ها، تکمیل کرد
کاش می شد غصه ها، تقلیل کرد
کاش می شد مهر را، تجلیل کرد
کاش می شد شعر را، تحلیل کرد
کاش می شد دردها، تقسیم کرد
کاش می شد هدیه ها، تقدیم کرد
کاش می شد قفل دلتنگی، شکست
کاش می شد درب تاریکی، گسست
کاش می شد بین مردم، بود و زیست
کاش می شد مثل باران ها، گریست
کاش می شد از مسیر یار، رفت
کاش می شد از پس دیوار، رفت
کاش می شد با دلی خوش، زنده بود
کاش می شد بنده ای، دل زنده بود
کاش می شد با محبت، جان سپرد
کاش می شد بی توقع، بود و مرد...

من معلم هستم

من معلم هستم
هرشب ازآینه ها میپرسم:
به کدامین شیوه ؟
وسعت یادخدارا
بکشانم به کلاس؟
بچه هاراببرم تالب دریاچه ی عشق؟
غرق دریای تفکر بکنم؟
باتبسم یااخم؟
من معلم هستم
نیمکتهانفس گرم قدمهای مرامیفهمند
بالهای قلم وتخته سیاه
رمزپروازمرامیدانند
سیب هادست مرا میخوانند
من معلم هستم
دردفهمیدن وفهماندن ومفهوم شدن
همگی مال منست